دوست عزیز جهت دانلود کتاب صفحه را بالا بکشید و به آخر صفحه مراجعه کنید
باباي دارا، باباي ندار
ثروتمندان به فرزندان خود در زمينه كاركرد پول چه چيزي ميآموزند، كه
نادارها و اعضاي طبقه مياني جامعه از آن غافلند!
رابرت كيوساكي، شارون لچنر
ما دوران گذشته را پشت سر گذاشتهايم و به زمانهاي رسيدهايم كـه علـم و ثـروت در يـك راسـتا قـرار
گرفتهاند. علم و ثروت بحث امروز است
نويسندگان كتاب به اين نكته اشاره دارند كه “ تا ٣٠٠پيش، زمين منبع ثروت بود. زمـينداران ثروتمنـد
به حساب ميآمدند، پس از آن دوران صنعتي فرارسيد و صاحبان صنايع به ثـروت رسـيدند. امـروز دوران
دانش و اطلاعات است. كساني كه به اطلاعات تازه و روز دسترسي داشته باشند ثروتمندند.” نويسـندگان
كتاب، روشهاي آموزشي مدارس را براي عصر حاضر مناسب و كافي نميدانند و معتقدند كه “مدرسههـا
كارمندپرورند و نه كارآفرينپرور.”
آموزشهايي كه براي عصر سازمانهاي بزرگ و بوروكراتيك مناسـب بـود، ديگـر جوابگـوي نيازهـاي
سازمانهاي پيچيده، شبكهاي و مبتني بر دانش امروز نيست. درواقع فرزندان مـا را بـراي دنيـايي تربيـت
ميكنند كه ديگر وجود ندارد. نويسندگان به جوانان امروز توصيه مـيكننـد كـه كـارآفرين باشـند. بـراي
كارآفريني بايد سختكوش، خوشبين و ريسكپذير بود و بايد هوشمندي مالي داشت.
هوشمندي مالي نيز از چهار عامل و بالاخره پيام اصلي كتاب اين است: “براي پول كار نكنيد، بگذاريد پول برايتان كار كند.”
باباي دارا، باباي نادار / ٣
بخش نخست
باباي دارا، باباي نادار )به روايت رابرت كيوساكي(
من دو بابا داشتم، يكي دارا و ديگري نادار.
يكي بسيار درسخوانده و زيرك بود، مدرك دكترا داشت. باباي ديگر هرگز نتوانسته بود كلاس هشتم
را هم به پايان برساند.
هردو مرد سختكوش و در كار و زندگي خود پيروز بودند.
درآمد هر دو نفر رضايتبخش بود، ولي يكي از آنان در زمينههايي پيوسته مشكل داشت. باباي ديگر از
ثروتمندترين مردان ايالت هاوايي شد.
هر دو مرد با اراده، فرهمند ) (charismaticو تأثيرگذار بودند. هر دو به من انـدرزهايي دادنـد، ولـي
اندرزهاي آنان متفاوت بود. هر دو مرد به درس خواندن سخت عقيده داشتند ولي موضوعهاي يكساني را
توصيه نميكردند.
اگر من يك بابا داشتم ناچار بودم تا اندرزهاي او را بپذيرم يا رد كنم. با داشـتن دو بابـا ايـن فرصـت را
يافتم تا ديدگاههاي آنان را با هم بسنجم، ديدگاه يك مرد دارا و يك مرد نادار.
مشكل من در نوجواني اين بود كه مرد دارا هنوز به ثروت نرسيده بود و مرد نادار هم تنگدست نشده
بود. هر دو مرد تازه پا به راه نهاده و با درآمد و خانواده خود سرگرم بودند. ولي ديدگاه آنان درباره پـول
متفاوت بود. براي مثال: از ديد يك بابا “عشق به پول سرچشمه همه بديها” و از ديـد ديگـري: “بـيپـولي
ريشه همه بديها”
دوگانگي در ديدگاه آنان، به ويژه هنگامي كه پاي پول به ميان ميآمد، آنچنان چشـمگير بـود كـه مـرا
سخت كنجكاو و جستجوگر بارآورد.
يكي از دلايلي كه دارايان همواره داراتر و ناداران نادارتر ميشوند، اين است كه موضوع كاربرد پـول را
در خانه (نه در مدرسه) ياد ميگيرند. بسياري از ما از پـدران و مـادران خـود دربـاره كـاركرد پـول چيـز
ميآموزيم، بنابراين يك پدر و مادر نادار از پول چه ميدانند كه به فرزند خود بياموزند؟ آنان بـهسـادگي
اندرز ميدهند كه: “خوب درس بخوان و نمرههاي خوب بگير.” در مدرسه از پول چيزي به ما نميآموزند.
از آنجايي كه من دو پدر اثرگذار داشتهام، از هر دو چيز آموختهام. براي مثـال يكـي از باباهـايم عـادت
داشت بگويد: “ از عهده من برنميآيد.” ديگري از به كار بـردن ايـن واژه پرهيـز مـيكـرد و بـه جـاي آن
ميگفت: “چگونه ميتوانم از عهده اين كار برآيم؟” عبارت نخست حالت خبري و عبارت دوم جنبه پرسشـي
دارد. “ از عهده من برنميآيد” مغز را از كار مياندازد و “چگونه ميتوانم از عهـده آن بـرآيم؟” مغـز را بـه
حركت و جستجو واميدارد.
از ديد باباي دوم عبارت “ از عهده من برنميآيد” نشانه تنبلي مغزي و فكري است. او به ورزيده ساختن
مغز (اين نيرومندترين رايانه جهان) عقيده داشت. هر قدر مغز شما نيرومندتر شود، داراتر ميشويد.
يكي از باباها توصيه ميكرد: “خوب درس بخوان تـا در شـركت ارزشـمندي اسـتخدام شـوي.” توصـيه
ديگري چنين بود: “خوب درس بخوان تا بتواني شركت ارزشمندي براي خريدن پيدا كني.”
باباي دارا، باباي نادار / ۴
يكي از باباها ميگفت: “دليل اينكه ثروتمند نشدهام شما بچهها هستيد.” ديگري ميگفت: “دليـل اينكـه
بايد ثروتمند شوم شما بچهها هستيد.”
يكي ميگفت: “پول را بايد محتاطانه و بيخطر هزينه كرد.” ديگري ميگفت: “مـديريتٍ خطـر كـردن را
بياموزيد.”
يكي عقيده داشت: “خانه ما بزرگترين دارايي خانواده است.” به عقيـده ديگـري: “خانـه بـزرگتـرين
بدهكاري است و هر كس بيشترين درآمدش را در خريد خانه سرمايهگذاري كند، دچار دردسر ميشود.
هر دو بابا صورتحسابهايشان را بههنگام ميپرداختند، ولـي يكـي در نخسـتين فرصـت و ديگـري در
آخرين فرصت.
به عنوان يك نوجوان، آگاهانه تصميم گرفتم تا پيوسته متوجه برگزيدن انديشهها باشم، انـدرز كـدام را
آويزه گوش كنم. باباي دارا يا باباي نادار؟ هرچند كه دو مرد سخت بر لـزوم آمـوزش و يـادگيري تأكيـد
داشتند، اما ديدگاهشان در اينكه چه بايد آموخت متفاوت بود.
يكي از من ميخواست تا خوب درس بخوانم، به درجات تحصيلي بالا برسم و بـراي پـول درآوردن كـار
كنم، وكيل، حسابدار يا كارشناس ارشد مديريت بازرگاني شوم. ديگري مرا تشويق ميكرد تا براي ثروتمند
شدن درس بخوانم، دريابم كه پول چگونه كار ميكند و چگونه ميتوانم آن را بـه خـدمت خـود بگيـرم. وي
پيوسته ميگفت: “من براي پول كار نميكنم، پول براي من كار ميكند!”
از ٩سالگي تصميم گرفتم تا در زمينه پول از باباي دارايم پيروي كنم و چيز بياموزم. گوش دادن به بابـاي
نادارم را كنار گذاشتم هرچند كه داراي مدرك عالي دانشگاهي بود.
همينكه تصميم گرفتم تا گوش جان به كه بسپارم، آموزشم در زمينه كاركرد پول آغاز شد. بابـاي دارا
به مدت ٣٠سال به من درس داد تا ٣٩ساله شدم. هنگامي كه دريافت آنچه را كه خواسته بـه كلـه غالبـاً
مقاوم من فرو كند، بهخوبي فهميده و يادگرفتهام، از تلاش بازايستاد.
پول گوشهاي از قدرت است، از آن قدرتمندتر، آموزش مسائل مالي است. پول ميآيد و ميرود، ولـي
اگر چگونگي كاركرد پول را بياموزيد، بر آن چيره ميشويد و به ثروتمند شدن ميپردازيد.
چون من از ٩سالگي به يادگيري پرداختم، درسهاي باباي دارايم ساده بودنـد. مهـمتـرين آنهـا شـش
درس بود كه در طول ٣٠سال تكرار ميشدند. اين كتاب درباره آن شش درس است، با همان سادگي كـه
باباي ثروتمندم به من آموخت. اينها نشانههاي راهنما هستند، نشانههايي كه به شما و فرزندانتـان كمـك
ميكنند تا بر ثروت خود بيفزاييد، هرچند كه فضاي جهاني نامطمئن و ناپايدار باشد:
درس -١ثروتمندان براي به دست آوردن پول كار نميكنند.
درس -٢چرا آموختن دانش مالي ضروري است؟
درس -٣مواظب كسبوكار خود باشيد.
درس -٤تاريخ مالياتها و قدرت شركتهاي بزرگ
درس -٥ثروتمندان پولشان را سرمايهگذاري ميكنند.
درس -٦براي يادگيري كار كنيد نه پول درآوردن.
باباي دارا، باباي نادار / ۵
بخش دوم
درس -١ثروتمندان براي پول كار نميكنند
ـ بابا ميتواني به من بگويي چگونه ميتوان ثروتمند شد؟
بابام روزنامه عصر را كنار گذاشت و پرسيد: پسرم چرا ميخواهي ثروتمند شوي؟
ـ امروز مامان جيمي را در حال رانندگي با كاديلاك تازهشان ديدم. آخر هفته هم به ويلاي كنـار دريـاي
خود ميروند، سه تا از دوستها را با خود ميبرند ولي من و مايك دعوت نشدهايم. گفتند شما بچـههـاي
نادار هستيد و با ما جور درنميآييد.
بابام با ناباوري پرسيد: راستي چنين گفتند؟
با آهي غمگين گفتم: بله همينطور است.
بابام در سكوت سري تكان داد، عينكاش را از روي بيني بالا زد و به خوانـدن روزنامـه ادامـه داد. مـن
همچنان منتظر پاسخ ماندم.
بابام عاقبت روزنامه را زمين گذاشت. بهآرامي آغاز سخن كرد: خوب پسرم، اگر مـيخـواهي ثروتمنـد
شوي، بايد پول درآوردن را بياموزي.
پرسيدم: چگونه ميتوانم پول دربياورم؟
با لبخند پاسخ داد: كلهات را به كار بينداز! معناي سخناش بهسادگي اين بود كه، پاسخ درسـتي برايـت
ندارم، بيشتر مزاحم من مشو.
صبح روز بعد آنچه را بابايم گفته بود با بهترين دوستم، مايك در ميان نهادم. مادر و پـدر مـن نيازهـاي
ابتدايي همچون خوراك، پوشاك و سرپناه را فراهم آورده بودند. آنها عادت داشتند كه بگوينـد: اگـر چيـز
ديگري مي خواهيد، براي به دست آوردنش كار كنيد.
مايك پرسيد: خوب براي پول درآوردن چكار كنيم؟
گفتم نميدانم، ولي از تو ميخواهم با من شريك شوي.
مايك پذيرفت و در يكي از بعدازظهرها آن پرتو نوري كه در انتظارش بوديم تابيدن گرفت. مطلـب را
مايك در يكي از كتابهاي علمي خوانده بود. من و مايك به خانه تك تك همسايههاي منطقه مراجعه كرده
و خواهش ميكرديم تا لولههاي خميردندان خود را براي ما نگهدارند.
نگراني مادرم رو به فزوني نهاد. در كنار ماشين لباسشويي ِ او گوشهاي را به عنوان انبار مـواد خـام خـود
برگزيده بوديم. يك روز مادرم با لحني جدي پرسيد: پسرها چه كار ميكنيد؟ با اين آشغالها كاري بكنيد يا
همه را بيرون ميريزم. توضيح داديم كه بهزودي توليد خود را آغاز خواهيم كرد. منتظـر چنـدين همسـايه
ديگر هستيم كه خميردندانهايشان را مصرف كنند و لولههاي خالي آنها را نيز گردآوري كنـيم. مـادر يـك
هفته ديگر به ما مهلت داد.
تاريخ توليد را جلو انداختيم. پدرم يك روز با يكي از دوستاناش به خانه آمد و ديد كه دو كودك ٩ساله
در محل پاركينگ خط توليد خود را با تمام سرعت به راه انداختهاند. گرده پودر سفيدي همه جـا را گرفتـه
باباي دارا، باباي نادار / ۶
بود. روي ميزي دراز، پاكتهاي كوچك شير كه در مدرسه مصرف ميشوند، و منقل بزرگ خـانواده ويـژه
كباب كردن پر از زغال و آتش سرخ با گرماي زياد قرار داشت.
پدرم با احتياط پيش آمد. او و دوستاش كه نزديكتر شدند ديدند كه داخل ديگ فولادي روي آتش
پر از لولههاي خالي خميردندان است كه ذوب ميشوند. در آن روزگار لولههاي پلاستيكي خميردندان هنوز
به بازار نيامده بود. ما لوله ها را در ديگ فولادي ميريختيم و گرما ميداديم تا ذوب شود. سپس ديگ را با
احتياط از روي آتش برداشته و فلز آب شده را از سوراخهاي كوچكي كه در بالاي پاكت شير درست كرده
بوديم، به درون آن ميريختيم. ديوارههاي پاكت شير را با خمير گچ پوشانده بوديم. پودر سفيد پخششده
در پيرامون، از همان گچي بود كه به ديوارهها ماليده بوديم. به خاطر شتابي كه در كار داشتم پاي مـن بـه
كيسه گچ خورده و با ريختن آن بر زمين، به نظر ميرسـيد كـه كـولاك بـرف بـر كارگـاه وزيـده اسـت.
پاكتهاي شير لايه بيروني قالبهاي گچي ما بودند.
دست آخر كار تمام شد و ديگ را پايين گذاشتيم.
پدرم محتاطانه پرسيد: پسرها چه كار ميكنيد؟
گفتم همان كاري را ميكنيم كه شما گفتيد، ميخواهيم ثروتمند شويم. مايك هم خنديد و گفت شريكيم.
بابا پرسيد: خوب توي قالب گچي چي داريد؟
گفتم تماشا كن.
پدرم با هيجان گفت: اوه خداي من! داريد نيكلگدازي ميكنيد. پدر از ما خواست تا همـه چيـز را كنـار
بگذاريم و به او گوش دهيم. با لبخند و بهآرامي كوشيد تا معناي جعل كردن را برايمان توضيح دهد.
مايك با صداي لرزان پرسيد: منظورتان اين است كه كاري غيرقانوني كردهايم؟
بابا با نرمي گفت: بله، با اين وصف شما يك انديشه بكر و كـاري بـيسـابقه را بـه تماشـا گذاشـتهايـد.
بهراستي من به شما افتخار مي كنم.
مايك و من نوميدانه بيست دقيقهاي را در سكوت نشستيم. كسبو كار مـا در روز بازگشـايي بـه هـوا
رفته بود. به مايك گفتم گمان ميكنم جيمي و دوستاناش راست ميگويند، مـا آدمهـاي نـاداري هسـتيم.
پدرم برگشت و گفت: پسرها، شما تنها هنگامي نادار هستيد كه از كوشش بازايستيد. نكته مهم ايـن اسـت
كه شما حركتي كردهايد. شما كاري انجام دادهايد. من به هردوي شما افتخار ميكنم. ادامه بدهيد. تسـليم
نشويد.
پرسيدم بابا پس چرا شما ثروتمند نيستيد؟
ـ چون من آموزگاري را برگزيدهام. بهراستي كه آموزگاران به ثروتمند شدن نميانديشند، تنهـا درس
دادن را دوست دارند. اگر ميخواهيد درس ثروتمند شدن را بياموزيد، نزد باباي مايك برويد.
مايك با چهرهاي درهمكشيده گفت: پدر من؟
پدرم با لبخند تكرار كرد آري پدر تو. كارشناس بانكي من و پدرت يك نفر اسـت. او از بابايـت سـخت
تعريف ميكند. چندين بار به من گفته است كه پدر تو در زمينه پول ساختن نابغه است.
با شنيدن اين سخنان من و مايك خوشحال شديم و با پدرش ديدار كرديم.
او گفت پسرها آمادهايد؟ ما با تكان دادن سر پاسخ داديم.
باباي دارا، باباي نادار / ٧
ـ بسيار خوب، به شما درس خواهم داد ولي نه به روش مدرسهاي. شما بايد كار كنيد منهم درستان مي
دهم. اگر نكرديد از درس هم خبري نخواهد بود.
گفتم: ميتوانم چيزي بپرسم؟
ـ نه، بپذيريد يا رها كنيد. اگر نتوانيد ذهن خود را تصميمگيرنده بارآوريد، هيچگـاه پولسـاز نخواهيـد
شد. فرصتهايي ميآيند و ميروند. اينكه بدانيد كي و چگونه بايد با شتاب تصميم گرفت، مهـارت مهمـي
است. فرصتي كه خواستهايد اينك در اختيار شماست تا ده ثانيه ديگر يا درس آغاز مـيشـود يـا قرارمـان
بههم ميخورد.
من و مايك پذيرفتيم. باباي مايك گفت به فروشگاه من ميرويد و برايم كار ميكنيد. ساعتي ١٠سنت به
شما ميدهم و هر شنبه ٣ساعت كار خواهيد كرد.
من گفتم ولي شنبهها بازي بيسبال دارم.
باباي مايك با خشونت گفت: ميپذيريد يا رها ميكنيد؟
پاسخ دادم ميپذيرم، و كار كردن و آموختن را جانشين بازي بيسبال نمودم.
٣هفته پياپي در فروشگاه كار كردم. در ساعت ١٢كارم تمام ميشد و مسئول فروشگاه ٣سكه ١٠سنتي
كف دستم ميگذاشت كه حتي در آن ميانه دهه ١٩٥٠براي كودكي ٩ساله پولي هيجانآور نبود.
با فرارسيدن هفته چهارم من آماده ترك كار شده بودم چون ميديدم كه برده ساعتي ١٠سنت شـده
بودم. از اين گذشته پس از نخستين ديدار ديگر باباي مايك را نميديدم. هنگام ناهار به مايك گفتم من اين
كار را ول ميكنم. مايك به خنده افتاد. با خشم و ناراحتي پرسيدم: چرا ميخندي؟
ـ بابام گفت كه چنين خواهد شد. سفارش كرد كه هرگاه آماده ترك كار شدي، به سراغش برويم.
حاضر و آماده روبهرو شدن با او بودم. حتي باباي واقعيام هم از او خشمگين بود.
پدر راستينم، آنكه “باباي نادار” مينامم، عقيده داشـت كـه “بابـاي دارا” از قـانون حمايـت از كودكـان
سرپيچي كرده است و بايد تحت پيگرد قرار گيرد.
به ملاقات پدر مايك رفتم، پس از يك ساعت معطلي، مرا به اتاق خود فراخواند و گفـت: شـنيدهام كـه
خواهان اضافه دستمزد هستي وگرنه كارت را ترك خواهي كرد. با بغض گفتم شما شرط را رعايت نكرديد.
شق و راست در صندلي گرداناش نشست و گفت: بد نيست، در كمتر از يك ماه صدايت به بلندي ديگـر
كاركنان گلهمندم رسيده است.
از موضوع سر درنياورده بودم. گفتم چي؟ شما قول خود را شكستهايد. به من چيزي يـاد نداديـد، حـالا
ميخواهيد مرا تنبيه هم بكنيد؟ اين بيرحمانه است. بهراستي بيرحمانه.
باباي دارايم با آرامي گفت: ولي من دارم به تو درس ميدهم.
با خشم گفتم، به من چه ياد دادهايد؟ هيچ. باباي دارا گفت: اوه اكنـون صـدايت درسـت ماننـد بيشـتر
كساني شده كه براي من كار ميكنند. كساني كه يا اخراج كردهام، يا خودشان مرا ترك كردهاند.
با دليري دور از انتظار براي يك پسربچه پرسيدم: چه داري بگويي، شما قول خود را نگه نداشتيد. به من
هيچ ياد نداديد.
باباي دارا با آرامي پرسيد: چگونه ميداني كه هيچ ياد ندادهام؟......................